دانلود رمان سوگلی ارباب از زهره شعرباف

دانلود رمان سوگلی ارباب از زهره شعرباف
من اون رو دوست ندارم!
چرا نمیفهمید؟
من یکی دیگه رو…
نزاشت حرفم رو ادامه بدم…دستش رو بال برد و سیلی محکمی کوبوند توی صورتم.
– خفه شو دخترهی سلیطه!
سریع حاضر میشی و میای پایین…
میسپارمت به بابات!
هه… بابا!
از کدوم بابا حرف میزد؟!
بابایی که از وقتی یادمه تمام توجه و مهربونیاش برای ساغر بوده! زور گویی و بد اخلاقی و اجبارهاش هم برای من!
بگیر اینارو بپوش و زود بیا پایین
لباسهارو ازش و گرفتم مثل خودش با لحنی تند گفتم:
– چرا حرف تو کتت نمیره؟
من میگم ی نمیخوام زنش بشم…
با باز یهویی در اتاق، حرفم نصفه موند
پدرم، ارباب بزرگ داخل اومد…
اخمهایی که همیشه درهم بود رو بیشتر درهم کشید و گفت:
– سوگل، عاقد اومده و دیره…
ارباب بعداز اینکه عقدت کنه، قراره برای یه کاری برگرده شهر امشب!
زود باش بیا و آبروریزی نکن…
دیگه نمی تونستم جلوی ارباب بایستم